نوشته شده در تاریخ
پنجشنبه 24 فروردین 1391 توسط علی منصوری
نوشته شده در تاریخ
چهارشنبه 16 فروردین 1391 توسط علی منصوری
سردار شهید محسن وزوایی در هشتم مرداد ماه 1339 در شهر تهران به دنیا آمد.از فعالیت های علمی او همین بس که به کسب رتبه اول در رشته شیمی و ورود به دانشگاه صنعتی شریف اشاره
کنیم.از فعالیت های انقلابی او در قبل از انقلاب و در زمان جنگ می توان به:عضویت فعال در انجمن اسلامی دانشجویان و هدایت مبارزات دانشجویی علیه رژیم پهلوی،عضو حلقه اصلی در جریان تسخیر لانه جاسوسی،سخنگوی دانشجویان پیرو خط امام(ره)به جهت تسلط کامل به زبان انگلیسی،عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی(تابستان1359)به عنوان فرمانده مخابرات،نقش
فعال در طراحی عملیات آزاد سازیارتفاعات بازی دراز(اردیبهشت ماه 1360)،فرمانده عملیات«سر پل ذهاب»در جبهه«گیلانغرب»،حماسه ای ماندگار در فرماندهی عملیات«مطلع فجر»(20 آذر ماه1360)،فرمانده
گردان حبیب ابن مظاهر تیپ محمد رسول الله(ص)در عملیات فتح المبین،تاسیس تیپ 10 سید الشهدا و فرماندهی محور محرم محمد رسول الله(ص)در عملیات بیت المقدس اشاره کرد.سرانجام او
در روز 10 اردیبهشت 1360 در مرحله اول عملیات بیت المقدس به جمع کربلائیان پیوست.
خاطره ای از شهید«امداد غیبی»
در اردیبهشت 1360 فرمانده گردان شد.در حین عملیات،بیشتر رزمندگان شهید یا مجروح شدند و تنها محسن و چند رزمنده دیگر زنده ماندند.شگفت آنکه همین چند نفر،توانستند350 تن از کماندو های دشمن را به اسارت بگیرند.در حین تخلیه ی اسیران،یکی از افسران عراقی با اصرار خواستار ملاقات با فرمانده نیروهای ایرانی شد.به علت مسائل امنیتی،رزمنده ی دیگری را به جای فرمانده
به او معرفی کردند،ولی افسر بعثی ناباورانه گفت:
«نه!این نیست.او سوار بر اسبی سفید بود و ما هر چه به سویش تیر اندازی می کردیم،در او اثری نداشت.
من می خواهم او را ببینم.»
نوشته شده در تاریخ
شنبه 27 اسفند 1390 توسط علی منصوری
با همکلاسهایش ثبت نام کرده بود برای جبهه.روز اعزام،به بهانهی گرفتن نسخه ی مادرش از خانه زد و رفت بیرون.دیگر شب شده بودکه رسیده بودند منطقه.از مینی بوس که پیاده شد ،عمویش مچش را گرفت.یکی از همسایه ها که دیده بودش،لو داده بود.پدرش هم آمده بود سوار ماشین خودشان کردند و برش گرداندند.تا خانه یک ریز گریه میکرد.همان شب دوباره از خانه فرار کرد و رفت به منطقه.وقتی رسید دوستانش خیلی خوشحال شدند.گفتند:یک نفر دیگر هم منتظر توست.بازهم پدرش زود تر از خدش رسیده بود.گفت:حالا که می خواهی بروی!خدا پشت پناهت برو.
نوشته شده در تاریخ
جمعه 21 بهمن 1390 توسط علی منصوری
با لندکروز به سرعت به طرف بستان در حرکت بودم.در حال رفتن به سوسنگرد،در جاده حمیدیه پیش
می رفتم که عراق شروع به خمپاره زدن کرد،مثل اینکه هدفش من بودم،قدم به قدم تعقیبم می کرد.
مجبور شدم گوشه ای بایستم تا کمی اوضاع روبراه شود.در همین موقع دو برادر عرب بزی را کشان کشان به دنبال خود می کشیدند و به سویم می آمدند.چنان عرق از سر و رویشان می ریخت که انگار
کوه کنده اند.بز سفید رنگ با شاخ های بلند و گوش های آویزان،ریش آویخته،چنان چموش و نا آرام می نمود که امان این دو بیچاره را بریده بود.
کلنجار رفتن با بزشلیک خمپاره ها را از یادمان برده بود.یکی از دو مرد گفت:آقا اینو با خودتان به جبهه
نمی برین؟!
هاج و واج مانده بودم که چه تصمیمی بگیرم.تو این فکر بودم که چطور می توانم با این بز دم بریده کناربیام که ناگهان مرد دیگر گفت:آقا،نذریه،ثواب داره.
تا من آمدم که تصمیم بگیرم؛آنها بز را با هزار زحمت بالای ماشین گذاشته بودند،بعد هم سفت بز
را طناب پیچ کردند.آن دو مرد راهشان را گرفتند و رفتند.من ماندم و دردسر های بز.با سلام و صلوات
راه سفر را در پیش گرفتم.سر و صدا و تکان های شدید بز کنترل فرمان را سخت کرده بود.نزدی های
سوسنگرد بودم که رزمنده ای دست بلند کرد،او را به شرطی سوار کردم که پشت لندکروز بنشیند
و بز را دو دستی بچسبد.بنده خدا هم بی هیچ اعتراضی قبول کرد.یک کیلومتری نرفته بودم که بز طناب را پاره کرد و پرید پایین و در بیابان شروع به دویدن کرد.اندکروز را نگه داشتم.رزمنده بیچاره که
خود را مقصر می دانست بدنبال بز در میان خار و خاشاک می دوید،بز بدو رزمنده بدو.تا اینکه در آن
دور دستها خسته و از نفس افتاده و خود را به گردن بز آویخت.بز او را کشان کشان در میان گل ولای
به دنبال خود می کشید.لندکروز را کنارشان بردم و با هر زحمتی بود بز را سوار کرده وبه راه افتادیم
رزمنده که حالا کنار من نشسته بود با چهره ای رنگ پریده،خسته و کوفته،نای حرف زدن نداشت.
به مقصد که رسیدیم هنوز حالش جا نیامده بود.رزمنده لنگان لنگان از من دور شد و من به همراه بز عازم مرز بستان شدم.خدا خدا می کردم که باز طناب را پاره نکند،چون دوباره گرفتنش کار حضرت فیل بود.به قرارگاه که رسیدم،بچه ها با هلهله و شادی به استقبالم آمدند.یکی از بچه ها پرید بالا و می خواست طناب بز را پاره کند که با فریاد مانع شدم.
-اگه مو خواین حروم نشه،همین حالا سرش را ببرین.نذریه.
گفت:شیر شکار کردی پدر بیامرز،مگه یه بز بیشتره؟!
-از من گفتن بود حالا خود دانید!
هنوز زبان در کام نکشیده بودم که بز مثل تیر از کمان رها شده،از دستش فرار کرد و با یک چشم به هم زدن به بالای تپه ای که در آن سوی خاکریز،میان ما و عراقیها بود،قرار گرفت.
بچه ها که قافیه را باخته بودند،با حسرت از دور تماشایش می کردند.یکی از بچه ها قصد داشت به طرفش شلیک کند،بز که گوئی از فکر او با خبر شده بودفرو به جبهه عراق،پا به فرار گذاشت.
از میدان مین و موانع هم گذشت تا از چشم ما دور شد.یکی از بچه ها به شوخی گفت:نکند ستون پنجمی بود و ما نمی دانستیم.
کتاب : لبخند بزن رزمنده(شوخی بجا)
می رفتم که عراق شروع به خمپاره زدن کرد،مثل اینکه هدفش من بودم،قدم به قدم تعقیبم می کرد.
مجبور شدم گوشه ای بایستم تا کمی اوضاع روبراه شود.در همین موقع دو برادر عرب بزی را کشان کشان به دنبال خود می کشیدند و به سویم می آمدند.چنان عرق از سر و رویشان می ریخت که انگار
کوه کنده اند.بز سفید رنگ با شاخ های بلند و گوش های آویزان،ریش آویخته،چنان چموش و نا آرام می نمود که امان این دو بیچاره را بریده بود.
کلنجار رفتن با بزشلیک خمپاره ها را از یادمان برده بود.یکی از دو مرد گفت:آقا اینو با خودتان به جبهه
نمی برین؟!
هاج و واج مانده بودم که چه تصمیمی بگیرم.تو این فکر بودم که چطور می توانم با این بز دم بریده کناربیام که ناگهان مرد دیگر گفت:آقا،نذریه،ثواب داره.
تا من آمدم که تصمیم بگیرم؛آنها بز را با هزار زحمت بالای ماشین گذاشته بودند،بعد هم سفت بز
را طناب پیچ کردند.آن دو مرد راهشان را گرفتند و رفتند.من ماندم و دردسر های بز.با سلام و صلوات
راه سفر را در پیش گرفتم.سر و صدا و تکان های شدید بز کنترل فرمان را سخت کرده بود.نزدی های
سوسنگرد بودم که رزمنده ای دست بلند کرد،او را به شرطی سوار کردم که پشت لندکروز بنشیند
و بز را دو دستی بچسبد.بنده خدا هم بی هیچ اعتراضی قبول کرد.یک کیلومتری نرفته بودم که بز طناب را پاره کرد و پرید پایین و در بیابان شروع به دویدن کرد.اندکروز را نگه داشتم.رزمنده بیچاره که
خود را مقصر می دانست بدنبال بز در میان خار و خاشاک می دوید،بز بدو رزمنده بدو.تا اینکه در آن
دور دستها خسته و از نفس افتاده و خود را به گردن بز آویخت.بز او را کشان کشان در میان گل ولای
به دنبال خود می کشید.لندکروز را کنارشان بردم و با هر زحمتی بود بز را سوار کرده وبه راه افتادیم
رزمنده که حالا کنار من نشسته بود با چهره ای رنگ پریده،خسته و کوفته،نای حرف زدن نداشت.
به مقصد که رسیدیم هنوز حالش جا نیامده بود.رزمنده لنگان لنگان از من دور شد و من به همراه بز عازم مرز بستان شدم.خدا خدا می کردم که باز طناب را پاره نکند،چون دوباره گرفتنش کار حضرت فیل بود.به قرارگاه که رسیدم،بچه ها با هلهله و شادی به استقبالم آمدند.یکی از بچه ها پرید بالا و می خواست طناب بز را پاره کند که با فریاد مانع شدم.
-اگه مو خواین حروم نشه،همین حالا سرش را ببرین.نذریه.
گفت:شیر شکار کردی پدر بیامرز،مگه یه بز بیشتره؟!
-از من گفتن بود حالا خود دانید!
هنوز زبان در کام نکشیده بودم که بز مثل تیر از کمان رها شده،از دستش فرار کرد و با یک چشم به هم زدن به بالای تپه ای که در آن سوی خاکریز،میان ما و عراقیها بود،قرار گرفت.
بچه ها که قافیه را باخته بودند،با حسرت از دور تماشایش می کردند.یکی از بچه ها قصد داشت به طرفش شلیک کند،بز که گوئی از فکر او با خبر شده بودفرو به جبهه عراق،پا به فرار گذاشت.
از میدان مین و موانع هم گذشت تا از چشم ما دور شد.یکی از بچه ها به شوخی گفت:نکند ستون پنجمی بود و ما نمی دانستیم.
کتاب : لبخند بزن رزمنده(شوخی بجا)
نوشته شده در تاریخ
چهارشنبه 19 بهمن 1390 توسط علی منصوری
سه روز بود که لب به غذا نزده بودیم.وقتی در مسجد شهر بستان که پیش از این محل تشکیل جلسات و فرماندهی عراق بود مستقر شدیم،از گرسنگی جلوی چشهایم سیاهی می رفت.مردم بستان و روستاهای اطراف را پس از آزاد سازی شهر بستان،به اهواز انتقال داده بودند.برای همین احشام و طیور زیادی در شهر پراکنده بودند که یا با انفجار خمپاره ها تلف می شدند یا خوراک سگهای هار می گشتند.
برو بچه ها که خیلی اهل حلال و حرام بودند،رضایت ندادند و گرسنگی را به جان خریدند تا حریم شرع را نشکسته باشند.
راننده که زیاد هم اهل جانماز آب کشیدن نبود،با تلاش زیاد یکی از مرغ های گنده را شکار کرد و دور از چشم بچه ها سر برید.در یکی از حلبی هایی که توی شهر فراوان بود،آتشی به پا کرد و مرغ را به سیخ کشید.وقتی بوی مرغ سرخ شده همه جا پیچید،هول و ولایی بچه ها را گرفت.بعضی از آنها که نمی خواستند اسیر نفس خود شوند،از مسجد بیرون رفتند
و خود را در شهر گم کردند و برخی دیگر ماندند و با گرسنگی مبارزه کردند.من که صبرم را از دست داده بودم و از گرسنگی روده بزرگم به کوچکتر شبیخون زده بود،ناچار در خیابان به دنبال نخود سیاه می گشتم.در همین اثنا،روحانی رزمنده ای را دیدم که به سوی خط مقدم شتاب داشت؛جلویش را گرفته و حکم شرعی خوردن مرغ و خروس ها را ازش پرسیدم.روحانی رزمنده با اطمینان گفت:
برید بخورید حلالتون!
انگار
دنیا را به من داده باشند،با شتاب خودم را به راننده رساندم.خوشبختانه
هنوز مرغ کذایی در حال جلز و ولز بود.وقتی شرح ماوقع را با بچه ها در میان
گذاشتم،هیچ عکس العملی نشان ندادند.
من هم گفتم به جهنم و شریک سفره راننده شدم و جایتان خالی ،دلی از عزا در آوردم.بقیه دوستان که تازه مجوز شرعی گرفته بودند وقتی خود را شریک سفره ما کردند،جز مشتی استخوان جویده چیزی عایدشان نشد پس با ایما و اشاره به کوچه های شهر هجوم بردند و هر کدام برای شکار مرغ و خروسها،آستین همت بالا زدند.بعد از شکار دو سه مرغ و خروس چاق و چله به مسجد بر گشتند اما هیچ کدام راضی نشدند که سر آنها را ببرند.پس مرغ و خروسها را رها کردند وآن شب را نیز گرسنه سر به بالین گذاشتند.و من آن روز از آنها یک درس مهم گرفتم که(گر بر سر نفس خود امیری،مردی!
کتاب:لبخند بزن رزمنده(گلخند)
من هم گفتم به جهنم و شریک سفره راننده شدم و جایتان خالی ،دلی از عزا در آوردم.بقیه دوستان که تازه مجوز شرعی گرفته بودند وقتی خود را شریک سفره ما کردند،جز مشتی استخوان جویده چیزی عایدشان نشد پس با ایما و اشاره به کوچه های شهر هجوم بردند و هر کدام برای شکار مرغ و خروسها،آستین همت بالا زدند.بعد از شکار دو سه مرغ و خروس چاق و چله به مسجد بر گشتند اما هیچ کدام راضی نشدند که سر آنها را ببرند.پس مرغ و خروسها را رها کردند وآن شب را نیز گرسنه سر به بالین گذاشتند.و من آن روز از آنها یک درس مهم گرفتم که(گر بر سر نفس خود امیری،مردی!
کتاب:لبخند بزن رزمنده(گلخند)
نوشته شده در تاریخ
سه شنبه 18 بهمن 1390 توسط علی منصوری
جاهایی را که باید می گرفتیم،گرفتیم.حتی رفتیم آن طرف دجله.دشمن توی جبهه های دیگر فشار آورده بود،اما جای ما خوب بود.گودالی پیدا کردیم و کردیمش سنگر.ناهار و نماز را هم در همان سنگر
خواندیم.
از دوروبر گردو خاکبلند شده بود.قبلش بیسیم زده بودند که آماده باشید،می خواهند تک بزنند.
کم کم تانک هایشان را می دیدیم.در همان موقع باز از قرارگاه بی سیم زدند که جلسه است.به حاج
مهدی گفتم برود؛اما قبول نکرد.گفت:توی این وضع صلاح نیست.شما برو و خبرش رو به من هم بده.
حاجی مرتب بی سیم می زد:خودتو برسون،خیلی فشار زیاده.وقتی رسیدم کنار دجله،هیچ قایقی سالم نمانده بود.
می گفت:اینجا خیلی قشنگه،اگه بیای این طرف،پیش هم می مونیم ها.قایقی پیدا نمی کردم تا
باهاش بروم آن طرف.عراقی ها را می دیدم که آمده اند لب ساحل.
خاطره ای از سردار شهید مهدی باکری
خواندیم.
از دوروبر گردو خاکبلند شده بود.قبلش بیسیم زده بودند که آماده باشید،می خواهند تک بزنند.
کم کم تانک هایشان را می دیدیم.در همان موقع باز از قرارگاه بی سیم زدند که جلسه است.به حاج
مهدی گفتم برود؛اما قبول نکرد.گفت:توی این وضع صلاح نیست.شما برو و خبرش رو به من هم بده.
حاجی مرتب بی سیم می زد:خودتو برسون،خیلی فشار زیاده.وقتی رسیدم کنار دجله،هیچ قایقی سالم نمانده بود.
می گفت:اینجا خیلی قشنگه،اگه بیای این طرف،پیش هم می مونیم ها.قایقی پیدا نمی کردم تا
باهاش بروم آن طرف.عراقی ها را می دیدم که آمده اند لب ساحل.
خاطره ای از سردار شهید مهدی باکری
نوشته شده در تاریخ
پنجشنبه 17 آذر 1390 توسط علی منصوری
تبلیغات 


